برش کتاب

کنسرتویی به یاد یک فرشته

رمانی از اریک امانوئل اشمیت

کنسرتویی به یاد یک فرشته :

این کتاب اثر اریک امانوئل اشمیت نویسنده فرانسوی  است که در سال ۲۰۱۰برنده جایزه گنکور شده است.کتاب،شامل پنج داستان کوتاه است که تِم همه آنها تقابل دو ایده خیر و شر( خوش بینی و بدبینی یا پیشداوری بدبینانه و خوشبینانه،ذات بد و ذات خوب)  است.
خلاصه یکی از داستانهای این کتاب به نام”بازگشت” مربوط است به گِرِک (Gerek)کارگر مکانسین قوی هیکل کشتی باری گراندویل که ماهاست ازخانواده اش دور می باشد.

گِرِک که در کار خود ماهر و جدی ست با کاپیتان کشتی میانه خوبی ندارد و وقتی ملوان دکستر به او اطلاع میدهد که به دفتر کاپیتان مراجعه کند پس از نظافت و تعویض لباسش به دفتر کار کاپیتان مراجعه و انتظاردریافت توبیخی دارد.ولی کاپیتان برخلاف انتظارش خبر از فوت دخترش میدهد!.
گِرِک متعجب می شود و سوال می کند کدام دختر؟اخه من چهار دختر دارم کدامشان مرده است.در اینجا تلاش کاپیتان جهت تماس مجدد با بندر،بدلیل بدی هوا بی نتیجه می ماند و گِرِک با انواع و اقسام افکار مغشوش به سر کارش بر میگردد.اما موقع برگشت،کاپیتان به او قول می دهد کشتی تا سه روز دیگر به ونکوور می رسد و در آنجا همه چیز روشن می شود ولی این سه روز برای گِرِک حکم چند سال دارد.

کنسرتویی به یاد یک فرشته

در این میان چیزی که فکر گِرِک را به خود مشغول داشته چرایی مرگ دخترش نیست بلکه کدام دخترش مهمتر است!در تمامی مدتی که گِرِک به موتورخانه بازگشت و مشغول ادامه کار شد فکرش متوجه گراس یعنی دختر دومش بود! ایا گراس مرده است؟گراس دختر ۱۵ ساله او اگرچه کمی ضعیف بود ولی دوست داشتنی و سرشار از زندگی است.اگر گراس نمرده باشد پس بهتر است ژوان باشد! ژوان لاغر اندام کمی خشن و موذی بود.گِرِک هیچ علاقه ایی به او نداشت.ژوان سومین دخترش بود.

گِرِک دوست نداشت آن دختری که خبر مرگش را به او داده اند گراس باشد،او ترجیح میداد که ژوان مرده باشد.این بود که وقتی کاپیتان مجددا او را احضار کرد تا اطلاع بدهد تلاشش برای آگاهی از نام دختر مرده اش بی نتیجه بوده است،خود پیش دستی کرد و به کاپیتان گفت ایا ژوان مرده است؟البته که جواب منفی بود ولی گرک از این کارش بلافاصله شرمگین و از خودش منزجر شد و از اینکه در حضور کاپیتان بین دخترانش فرق گذاشته و نام ژوان را بر زبان آورده است خجالت زده شده و بلافاصله به اتاقش برگشت و در را به روی خود بست وخودش را با افکار مغشوش و پریشانش تنها گذاشت و در واقع مجازات نمود.او خود را حقیر و کثیف می دانست که چرا چنین افکار تبعیض آمیزی را به مخلیه خود راه داده است!.

کنسرتویی به یاد یک فرشته

اکنون گرک در اتاقش به کتاب مقدس متوسل شد و از ظلمی که در حق ژوان کرده بود استغفار می جست و دعا میکرد که ژوان نمرده باشد.پس اگر ژوان نباشد دختر بزرگش یعنی کیت میتونه باشه؟کیت ۱۸ سالشه که شبیه مادرشه،منطقی و کم حرف و هر وقت گرک قیافه او را میبینه گویی همسرش را می بیند!بنابراین اگر کیت مرده باشد گویی گرک همسرش را از دست داده است.

واقعیت این است که گرک اغلب عمرش را در دریا سپری کرده و خانواده خود را از یاد برده بود.یادش آمد که دختر کوچکش بتی باید ۹ سال داشته باشد،قیافه اش را به یاد نمی آورد ولی می دانست دوست داشتنی و بازیگوش و در عین حال درسخوان است و پدرش را عاشقانه دوست دارد.وای خدای من نکند بتی کوچولو باشد که خبر مرگش را به من داده اند!.

بالاخره کشتی به ساحل می رسد

گرک خسته و منفعل، لحظه شماری می کرد که کشتی لنگر بیندازد تا ببیند دست تقدیر کدامیک از دخترانش را از او گرفته است!بالاخره چراغ های ساحل از دور نمایان شد و گرک بیصبرانه در عرشه کشتی به ساحل چشم دوخت تا ببیند کدام دخترش به استقبالش نیامده است.همسر سیاهپوش خود را از دور شناخت و سه دختر دیگرش یعنی گراس،ژوان و کیت که در کنارش بودند ولی خبری از بتی نبود!پس بتی مرده است؟.

گرک فکر کرد که در واقع بهتر است اینجوری فکر کند که سه تا از دخترانش نمرده اند تا راحتتر بتواند با قصه مرگ بتی کوچولو کنار بیاید.ولی چیزی که او را متعجب نمود این بود که به محض پیاده شدن از کشتی،بتی کوچولو که خودش را در داخل کارتونی پنهان کرده بود بیرون پرید و زودتر از همه خود را به آغوش پدر رساند!
گرک،گیج و مبهوت از همسرش سوال کرد که پس کدام دخترم مرده است و همسرش با سوگ و ناراحتی اشاره به نوزادی کرد که حامله بوده و به هنگام وضع حمل فوت کرده است!.

پارس گیلدا

کنسرتویی به یاد یک فرشته

مطالب بیشتر

نمایش بیشتر

مدیر سایت

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق / چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست..! "حافظ" ......؛ نام و نام خانوادگی:حسین شعبانی مژدهی ؛ شغل: آزاد؛ تحصیلات: لیسانس در مهندسی؛ متاهل ، پدر و پدربزرگ ؛ علاقمند به کتاب،طبیعت گردی و کوهنوردی و عکاسی ومستندکردن تجارب نزدیک به هفت دهه پیمایش در این محنتگه خاکی... هیچ چیز مقدستر از آگاهی نیست،بزرگترین فضیلت آدمیان آگاهی ست و آگاهی یعنی مطالعه و مطالعه و مطالعه...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا