طنزوسرگرمی
سرش را کس دیگری بریده بود
سرش را کس دیگری بریده بود:
صاحت منصبي از جنگ بر گشته بود ، از او پرسيدند : در اين جنگ شما چه کرديد ؟
گفت : هر دو پاي يک نفر دشمن را از قوزک بريدم .
گفتند : چرا سرش را نبريدي ؟
گفت : سرش را کس ديگري بريده بود !
جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با پسر برسر راه ایستاده بودند.
پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت: آدمی
گفت کجایش می برند؟
گفت: به جایی که نه خوردنی و نه پوشیدنی. نه نان و نه آب. نه هیزم . نه آتش. نه زر. نه سیم. نه بوریا . نه گلیم.
گفت: بابا مگر به خانه ما می برندش؟!!

