برش کتاب

بحث خانوادگی

بحث خانوادگی
چکاوک و عقابی بر صخره ای فراز تپه ی بلندی يکديگر را ملاقات کردند.چکاوک گفت:«روز به خير،آقا.» و عقاب به او نگريست و آرام گفت:«روز به خير.»
چکاوک گفت:«اميدوارم همه چيز براي شما روبه راه باشد،آقا.»
عقاب گفت:«بله ،برای ما همه چيز رو به راه است،اما مگر نمی دانی که ما شاه پرندگانيم و اجازه نداری پيش از ما سخن بگويی؟»
چکاوک گفت:«من که فکر می کنم ما از يک خانواده ايم.»
عقاب با تحقير به او نگريست و گفت:«چه کسی به تو گفته که من و تو از يک خانواده ايم؟»
سپس چکاوک گفت:«خودم اين را به تو ثابت می کنم،من می توانم تا همان بلندايی که تو می توانی،پرواز کنم و می توانم آواز بخوانم و موجودات ديگر اين زمين را شاد کنم و تو نه به کسی لذت می بخشی و نه کسی را شاد می کنی.»
عقاب به خشم آمد و گفت:«لذت و شادی! موجود حقير گستاخ! با يک ضربه منقارم می توانم نابودت کنم. تو هم اندازه ی پای منی!»
بعد چکاوک پريد و بر پشت عقاب نشست و شروع کرد به کندن پرهاي عقاب. عقاب آزرده شد و به پرواز درآمد و بالا رفت تا خود را از شر آن پرنده ی کوچک رها کند اما نتوانست.
سرانجام،بدخلق تر از هميشه،در حالی که به زمين و زمان ناسزا می گفت،باز بر همان صخره برآن تپه ی بلند فرود آمد و آن موجود کوچک هنوز بر پشتش بود.
در همان لحظه،لاک پشت کوچکی از آن جا می گذشت و از ديدن آن منظره به خنده افتاد، و آن قدر خنديد که نزديک بود وارونه شود.
عقاب به لاک پشت نگريست و گفت:«موجود خزنده ی بدبخت کندرو که مثل خاک می مانی،به چه
می خندی؟»
و لاک پشت گفت:«آخر تو شبيه اسب شده ای و پرنده ی کوچکی دارد از تو سواری می گيرد، اما آن پرنده ی کوچک بهتر از توست.»
و عقاب به او گفت:«سرت به کار خودت باشد.اين يک موضوع وبحث خانوادگی بين من و برادرم، چکاوک است.»!!
.
.
.
پيامبر وديوانه
جبران خليل جبران
پارس گیلدا
بحث خانوادگی
نمایش بیشتر

مدیر سایت

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق / چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست..! "حافظ" ......؛ نام و نام خانوادگی:حسین شعبانی مژدهی ؛ شغل: آزاد؛ تحصیلات: لیسانس در مهندسی؛ متاهل و پدر ؛ علاقمند به طبیعت گردی و کوهنوردی و عکاسی ومستندکردن تجارب نزدیک به هفت دهه پیمایش در این محنتگه خاکی..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا