طنزوسرگرمی

شاه دزد..!

شاه دزد..!
زنی، پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی میکرد او را نزد شیخی برد
شیخ برایش دعا درست کرد و گفت
آن را به کتفش ببند او دیگر هرگز دزدی نمیکند…!
هنگامی که به خانه برمیگشتند پسر در راه عقب مانده بود
مادرش از او خواست سریعتر راه برود تا به او برسد.
پسر گفت: مادر، دمپایی شیخ بزرگه و نمیتونم باهاش راه بروم …..!
حتما مطالعه کنید
روایت ۱۲۹...!
پی سی اسکریپت
نمایش بیشتر

مدیر سایت

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق / چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست..! "حافظ" ......؛ نام و نام خانوادگی:حسین شعبانی مژدهی ؛ شغل: آزاد؛ تحصیلات: لیسانس در مهندسی؛ متاهل و پدر ؛ علاقمند به طبیعت گردی و کوهنوردی و عکاسی ومستندکردن تجارب نزدیک به هفت دهه پیمایش در این محنتگه خاکی..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا