گزارشات طبیعت گردی و کوهنوردی

شبی در آغوش نگین گیلان

گزارش یک سفر

شبی در آغوش نگین گیلان

در گرما گرم روزهاي گرم نيمه خرداد و خسته از قيل وقال فضاي سرد و يخ زده سياسي ، اجتماعي آن روزها، بار ديگر ياد طاووس و صد البته جور سفر به هندوستان.همسفران اينبار نه كوهنوردان هميشگي وهمنوردان صخره ها و سنگها كه همكاران چندين و چند ساله تلاش ومعاش. جملگي ياران دل و دريا ،دل شدگان و شيفتگان قله و قلب وعاشقان پاكباخته دشت و دمن و صحرا.همه چيز جور و جور براي يك سفر دو روزه بر پشت ابرها ، آنهم نه با قاليچه سليمان و بازيچه باد وبادبان و يا روياي بلقيس و مُلك صبا و هُدهُد ولب دريا در تونل زمان بلكه تنها با كوله باري آب و توشه ايي مختصر اطعام وقصد وعزمي استوار به دشتي مملو از دانه هاي جواهر در آن سوي ابرهاي شرق استان ، نگين گيلان .

طلوع: حد فاصل کلاچای-چایکسر

هيئتمان سه نفره و درويشانه.طريقمان سالكانه و سلوكمان عاشقانه.حركتمان 5 صبح 14-3-92 هوا برابر پيش بيني صدر در صد مساعد وبهارانه.جملگي خوشحال به اخذ مجوز خروج 48 ساعته از خانه وكاشانه…!

شبی در آغوش نگین گیلان

ساعت حدود 6:30 صبح بود كه كوله ها را در منطقه چاشت خورلات در بستر خشكيده رودخانه خشكرود سياهكلرود كه آب خروشانش در مسيري ديگر واز چند قدمی ما در حال گذر ونظر بر حال وروزمان بود سفره ايي محقر بر تخته سنگي انداخته وبه صرف چاشت مشغول شديم.ساندويچي از ماده منفجره!! متشكل از عسل كوهستان وقاروت كرمان در درون لايه هاي لواش تنوري و گرم كلاچاي.چرا كه ميدانستيم مقصد دور است وراه دشوار و راهيان را توان دوچندان بايد تا بر بيست واندي كيلومتر راه پر نشيب و فراز كوهستان غلبه كنند تا به نگين زيباي زيباي زيباي گيلان دست يابند.

آغاز راه

در ابتداي حركت دست در دست نسيم صبحگاهي و پا به پاي رودخانه پر رمز وراز خشكرود،با نواي دلنشينش در آن صبح زيبا بر جاده خلوت اسفالته قدم كوبيديم.چندي نپائيد كه از منطقه “دوآب” عبور كرده و همسفر جاده ايي خاكي شديم.جاده ايي خاكي وخاكستري چونان يك تار زلف پُررمز وراز يار از ميان تپه هاي و قله هاي سبز رنگ كه با نشيب وفراز پيچ در پيچش ، حكايت چين وشكنهاي گيسوي نگار را تداعي مينمود!.

ابتدای جاده جواهردشت

گامهايمان را به آن تار باريك سپرديم. راه فراز را در پيش گرفتيم.پيچهاي پي در پي جاده با شيبها و گردنه هاي تند و تيزش مثل يك منحني سينوسي با تواتر كم كه مجانبي لگاريتمي با نماي اكسپونسيال مثبت تا پيك قله ، او را همراهي ميكرد. در قبال آنهمه زيبايي وسبزي ونشاط جنگل انبوه با درختاني راست سر به فلك كشيده وصداي دلنواز بلبلان در كنار مشاهده منظره چراي دام وطيور همراه با ملودی زنگوله گوسفندان وآواز جان نواز رودخانه در آن خنكاي صبح چيزي نبود كه حتي بتواند راهيان اين بهشت زميني را به سمت وسوي خستگي سوق دهد.گامهاي نه چندان تند همراه با گپ دوستانه و خنده هاي زندگي بخش جناب اقاي محمدي و خاطرات شنيدني اقاي نژاد عباسي در كنار تر شدن گلو با جرعه هايي از آب.همان آبي كه اكنون ديگر به ولرمي گرائيده بود وانرژي هاي ازاد شده ناشي از انفجار مرحله ايي ماده منفجره ايي كه در صبحانه ميل شده بود شتابمان را به سمت ابرهاي بالا دست بيشتر و بيشتر ميكرد.

مسیر جاده جواهر دشت

شبی در آغوش نگین گیلان

هر از چندگاهي يك جيپ روسي فرسوده وشايد بدون ترمز با سرنشيناني محدود، گاز خوران و زوزه كشان از كنارما ميگذشتند. خسته نباشيدي ميگفتند وميرفتند كه زودتر از ما پياده ها ، سواران خود را به نگين سبز دشت مخلمين برسانند.

ما پياده روي را ترجيح داده بوديم. زيرا اين جاده با آنهمه جاذبه هاي وصف ناشدني و مشاهده قهوه خانه هاي محلي ورويت چهره روستائيان منطقه توام با گوش سپردن به آواي پرستوهاي بيقرار، دنياي ديگري بود كه در خيال هم نمي گنجد و قابل معاوضه با هيچ مركوبي نبود.آفتاب كه پر زد عينك آفتابي كه مزاحمي اشنا براي رويت همه زيبايي ها مخصوصا زمانيكه عرق ريزي شروع ميشود هست را از چشم برداشتم . هر از چندگاه لنز دوربينم را گشوده و بخشهايي از مسير را به رسم يادبود به حافظه دوربينم سپردم.بيش از چهار ساعت راه رفته بوديم.حوالي ساعت 11:30 بود كه در پس يكي از همين گردنه و پيچ بود كه سازه ايي چوبي با ديواري پلاستيكي و گوني وسربندي حلبي نظرمان را جلب كرد. نزديك كه شديم، چشمه ايي خروشان در روبرويش يافتيم.البته از ترس افتاب سوختگي ازآبش نوشيديم ولي از پاشيدن آن به صورت  احتراز كرديم .

سفارش چای و کمی استراحت

دوستان همراه، سفارش چاي دادند ودر همين حين گروهي كه گويا از تهران و كاركنان بانك صادرات بودند با یک دستگاه مینی بوس از راه رسيدند .پياده شدند و پس از سلام واحوالپرسي دانستيم كه روز بعد قصد قله سماموس را دارند. بعد از چندي گپ و گفت راه افتاديم .آنان نيز پس از صرف چاي مجددا سوار خودروي خود شدند به راهشان ادامه دادند.موقع رفتن از مسئول آن قهوه خانه سوال كرديم كه چقدر از راه را پيموده ايم؟. گفت 12 كيلومتر آمده ايد و 10 كيلومتر ديگر باقيمانده است.منزل بعدي ما تپه هاي “جيركونوس بُن”(درخت ازگيل پائين دست) وبعد از آن “جُوركونوس بُن “(درخت ازگيل بالا دست)بود كه چهار كيلومتر بايد ميپموديم.

شبی در آغوش نگین گیلان

كم كم در پيچ و خم گردنه ها نماي زيباي شهرهاي چابكسر وكلاچاي و رودسر از لابلاي شاخ وبرگ درختان نمايان ميشد والبته آبهاي نيلگون خزر كه در مِه رقيقي فرورفته بود. اما از همه قشنگتر و زيباتر و رويايي تر ، پيكر طناز و پُر پيچ وتاب رودخانه زيباي پُلرود بود. گويي رقص كنان در دل دشت ، قصد معبود خويش يعني دريا نموده است.مشاهده مَصَب دلتا مانند رود از آن بالاها ،يعني آنجا كه رود خروشان، خودش را به آغوش دريا ميسپارد وآرامش رودخانه در آن ناحيه چه منظره قشنگ و وصف ناپذيري بود.همان آرامشي كه عاشقي در بغل معشوق خويش پيدا ميكند.

کمی استراحت و سپس حرکت…!

همچنان ميرفتيم و گردنه ها را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشتيم . احساس كرديم كم كم خستگي قصد غلبه دارد. حوالي ساعت 13:30 در يكي از تپه هاي “جوركونوس بن”كه اكنون ديگر چهار كيلومتر به مقصد مانده بود در ميان گياهان جنگلي و سبزه زارهاي مخلمين آن ، سفره ايي محقر گسترانیديم.اندكي اطعام كرديم وآبي نوشيديم .از مابقي زمان توقف براي خواب استفاده كرديم.چه خوابي كه نه بلكه رويايي زيبا بود در آن نيم ساعتي كه در ميان بوته ها آرميده بوديم يكبار ديگر فيلم آنچه را كه از صبح بر ما گذشته بود در ذهن و خيال از نظر گذرانديم .ساعت حدود 15:30 كوله ها را به قصد حمله نهايي بستيم . به حركتمان ادامه داديم ولي گويا اين چهار كيلومتر باقيمانده نفس گيرتر شده بود.

شبی در آغوش نگین گیلان

نميدانم شايدهم ما خسته بوديم به هرحال هر چه ميرفتيم راه بود وگردنه و پيچ و شيب كه با ترانه خواني اماتوري خود و گفتني هاي تكراي وجُك و داستان و لطيه وسكوت و……..تمام شدني نبود.در اين مرحله بود كه ديگر در كنار ابرها قرار داشتيم .گاهي رگه ايي وگاهي پهنه ايي همچون يك پتوي بزرگ سفيد كُرك دار ، گاه در زير پا وزماني در مجاورمان.ديگر دره ها با ابر پر شده بودند. انطرف يعني در بالا بالاها فقط آسمان بود ورنگ آبي ش.كم كم ابسه هاي كف پا اذيتم ميكرد .انچنان كه احساس ميكردم ميخي بر پاي چپ فرورفته است. ولي عزم اراده به رفتن و رسيدن بود. از هر راننده ايي كه از روبرو مي آمد سراغ نگين را ميگرفتيم وميگفتند بعد از اين گردنه والبته از آن گردنه هم ميگذشتيم وگردنه اي ديگر وديگر و بازهم ديگر …!

یار قله و قلب….!

انتهای راه

كم كم حركتمان لنگان لنگان شده بود. خورشيد از شدت گرماي عصر خود كاسته بود. عقربه هاي ساعت به سمت شش عصر نزديك ميشد. تا الان نزديك به 11 ساعت كوهپيمايي مستمر داشتيم.نزديك به چهار و نيم ليتر آب نوشيده بوديم. ديگر آبهم بر مزاجمان بدمزگي ميكرد. البته چشمه ايي نبود كه دبه هايمان را پر كنيم. در چنين گير وداري بوديم كه در پس يكي از همين گردنه ها بود كه رخسار ماه گونه نگين نمايان شد. در پهنه يك دشت در كنار كوههاي مخملين كه گوسفداني به چرا مشغول بودند. زنگوله هاي آنان سمفوني وصال مينواخت.در لابلاي ابرهاي سفيد سفيد ، شيرواني هاي رنگين خانه هاي جواهردشت یا به زبان محلی همان جوردشت هويدا شد.
اگرچه نفسهايمان به هِن وهِن افتاده بود ولي عزممان را جزم و جزمتر كرده تا هر چه سريعتر خود را به آغوش نگين گيلان برسانيم ولي مگر ميشد اينهمه زيبايي را نديد وبا عجله طي طريق نمود….؟!.

یار غار….!

دریای ابر

در يك كيلومتري نگين جواهردشت ودر دشتزاري كه دره يك طرفش، غرق در ابري سفيد بود و ساحل دريا را در ذهنها تداعي مينمود ودر طرف ديگرش هرچي بود كوه بود و دام وصداي زنگوله و چراي گوسفندان و…..كوله را به زمين انداختيم.روي آن چمن زيبا، دراز كشيديم. قلتيديم وقدري اداي كُشتي گيله مردي در آوريدم . به افق و خورشيدي كه ميرفت در پشت قله با عظمت سماموس جاي خود را به ماه بسپارد خيره بوديم .از آن همه زيبايي فقط وفقط عكس ميگرفتيم.تازه كه هوا به تاريكي گرائيده بود به فكر اتراق و محل اقامت شبانه افتاديم . اكنون نياز به چادر را كه به لحاظ سنگيني با خودمان نياورده بوديم بيشتر احساس ميكرديم. در داخل ده جواهردشت راه افتاديم واز اولين خانه جواب رد شنيديم.يكي از محلي ها، پيشنهاد اتراق در زمين ورزش آنجا ودر فضاي باز داده بود.ولي هوا سرد بود و رواندازهاي ما كم.لذا به جستجو ادامه داديم. در مكان دوم كه قهوه خانه ايي بود ،‌جواب قبول گرفتيم .قرار شد شب را در طبقه بالاي قهوه خانه سپري كنيم.

و بالاخره نگین گیلان…!

اتراق در قهوه خانه

كوله بدست از راه پله فلزي ومدور بالا رفتيم .من كه انقدر خسته بود هيچ تعللي را براي آرميدن روا ندانستم .جوارب ها از پا بيرون آوردم ومشاهده زخم و خونمردگي نيمي از كف پاي چپم قدري مرا نگران فردا و مسير برگشت نمود. ولي با آب سردي كه در ظرفي قرار داشت قدري به پايم پاشيدم . در همان گوشه دراز كشيدم. در چشم برهم زدني به خواب رفتم.گويا دوستان گشتي به بيرون زدند.بعداً تعريف كردند كه از ماست محلي هم نوش جان كردند.به ياد ندارم نيمه هاي شب از خواب برخاسته باشم ويا انگونه كه عادت هميشگي هست در طول خواب بيدار شده باشم.چون با صداي پرستوها وآواز خواني بلبلان در سحرگاه 15-3-92 بود كه ديده گشودم.ديدم كه تاريكي هوا رو به سپيدي ست.چون غروب قبل، جهت يابي كرده بودم كه در طلوع صبح ،خورشيد در سمت مقابل قله سماموس خواهد بود جهت تابش نور به قله را بهترين فرصت براي تهيه چند قطعه عكس دانسته و لذا كمي زودتر از ديگران از رختخواب بيرون امده ومواظب لحظات طلوع خورشيد بودم .

برگشت

پس از جمع و جور كردن وسايل و خوردن صبحانه اي از تتمه ماده منفجره روز گذشته به پائين آمديم ودر تدارك اماده شدن جهت گرفت عكس بوديم كه نمايان شدن نور خورشيد همان و غرق شدن كل منطقه در مه غليظ صبحگاهي همان. البته چند تايي عكس گرفتم ولي انگونه كه بايد نشد….

بعد از 11 ساعت پیمایش…!جای همتون خالی
دریای ابر و ساحل رویایی آن…!
تتمه انرژی و کشتی گیله مردی…!

با صاحبخانه خدا حافظي كرده و با پاي زخم و زگيل راه بازگشت را در سكوت صبحگاهي جواهر دشت در پيش گرفتيم.نواي دلنشين مرغان عاشق كُش صحرا و سمفوني زيباي زنگوله گوسفندان وصداي بع بع آنان بود كه بدرقه راهمان شده بود.مسير برگشت بعد از طي يكي دو تا گردنه كلاً سراشيبي بود. بر عكس رفتن كه همه اش سربالايي بود واكنون اميدوار بوديم كه 5-6 ساعته اين مسير 22 كيلومتري را طي كنيم.برگشت از مسير و ديدن همان مناظر و همان روياهاي وصف ناشدني انگار كه فيلم رفت را اينبار ريوايند ميبينيم.

قله سماموس ،بالا سمت راست

فكر كنم بين ساعت 10:30 تا 11 بود كه به قهوه خانه رستم رجب خواه رسيديم.

قهوه خانه رستم رجب خواه

همانجا كفشها را از پا در آورده و روي تخت قهوه خانه نشستيم و همزمان با نوشيدن چاي ،گپ وگفتي با رستم كه آن قهوه خانه را با كمك همسرش اداره ميكرد بعمل اورديم .ميگفت از اهالي قاسم آباد است. هر ساله از اوايل خرداد اينجا را داير ميكند .تا چهار ماه در انجا مشغول است .از دوران نوجواني خود و دامداريش ميگفت. اينكه در دورا ن جواني اين مسير را بارها وبارها پياده با دام رفته و برگشته است.ميگفت با گامهاي من تا پائين يكساعت ديگر راه مانده است والبته با گامهاي شما يك و نيم ساعت.نشان به آن نشاني كه پس از حركت ، نزديك به سه ساعت ديگر در آن مسير خاكي راه رفتيم . افتادن و خيران در ساعت 14:30 از كنار مسافرين گرما زده خردادي!!وارد منطقه دوآب و پس از آن با اندك فاصله به همان پل چاشت خور لات رسيديم.ديگر از همديگر سوال نكرديم چرا كه هر سه  ميدانستيم كه بايد اين تن خسته و خاك آلود را به آب سرد رودخانه خروشان خشك رود بسپاريم

سپردن خستگی به رودخانه و آب سردددددش!و سرانجام آب و آرامش…!

آبتنی شیرین

بدون هرگونه مانع و رادعي در مجاورت پل ودر محلي مناسب لباسها را به گوشه ايي پرت كرده و در كنار صخره ها و سنگهاي درون رودخانه به آب زديم .در اولين تماس بدنمان با آب تگرگ تگرگي همه خستگي هايمان به يكباره به رودخانه سپرده شد وآرامشي عجيب بر ما مستولي شد.

وحالا برگشت…!

نيم ساعتي در آب مانديم.بعد از آن لباسها را پوشيده و اطعام كرديم .در ساعت 5 عصر پس از آمدن پدر محترم جناب نژاد عباسي به محل اقامتمان و تناول هندوانه اهدايي ايشان كه در فضايي كاملاً صميمانه وخاطره انگيز انجام شد سوار ماشين شديم .در حوال ساعت 7 غروب ، همزمان با اتمام مرخصي مان!! به شهرمان رسيديم وخود را به قرارگاه هاي مربوطه به فرمانده ذيربط معرفي نموديم….!

روزهايي به ياد ماندني در دل وياد ويادگاري فراموش ناشدني از جواهر دشت، نگين سبز سبز سبز مخملين دشت گيلان….
پارس گیلدا
شبی در آغوش نگین گیلان

مطالب بیشتر

نمایش بیشتر

مدیر سایت

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق / چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست..! "حافظ" ......؛ نام و نام خانوادگی:حسین شعبانی مژدهی ؛ شغل: آزاد؛ تحصیلات: لیسانس در مهندسی؛ متاهل و پدر ؛ علاقمند به طبیعت گردی و کوهنوردی و عکاسی ومستندکردن تجارب نزدیک به هفت دهه پیمایش در این محنتگه خاکی..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا