گوناگون

غروب یک قافیه

من مانده ام تنها میان سیل غم ها...!

غروب یک قافیه

غروب یک قافیه

وقتي ازوخامت حال پدر خبردار شدم ، ساعت حدود ۱۰:۳۰ صبح پنجشنبه هشتم اسفند ۸۷ بود كه دوروز قبل از آن يعني سه شنبه اش تعطيل رسمي بود،چهارشنبه اش را بين التعطيلين ،تعطيل كرده بودند وحالا پنجشبه هم بدليل شهادت تعطيل بود وجمعه هم كه البته تعطيل يعني چهار روز پياپي تعطيلي…!

انگاه كه به بالينش رسيدم در حالت اغماء بود وبه سختي وبريده بريده نفس ميكشيد وصداي خس خس رفت وبرگشت نفسهايش حكايت از عفونت سخت داخل ريه اش ميكرد،قبلا پزشکش به ما گفته بود اگر اینبار ریه اش عفونی شد مستقیما ببرید بیمارستان ….ولی ما با توجه به اطلاعی که از حال و روز آن بیمارستان معلوم الحال دولتی و بخش عفونی اش داشتیم تصمیم گرفتیم بیمارمان را دریک بیمارستان خصوصی بستری کنیم.

بناچار با پتوي مناسبي چيزي شبيه برانكارد درست كرديم وپدر را روي آن خوابانديم وپس از قرار دادنش روي صندلي تا شده بغل دست راننده ، به همراه برادرم اورا نخست به بهترين بيمارستان خصوصي شهر منتقل كرديم ،پزشك اورژانس به محض ديدن وي به بهانه نداشتن جا وبخش عفوني ،بيمارمان را پذيرش نكرد!و پيشنهاد بيمارستان ديگري را داد كه آن هم يك بيمارستان خصوصيست.

با همان وضعيت ،ايشان را به آن بيمارستان رسانيديم،در انجا به بهانه نداشتن پزشك متخصص ريه ونيز تخت خالی جوابمان گفتند ووقتي كه اندكي عصباني شدم ووضعيت بيمار را برايشان تشريح كردم به من گفتند اين شما و اين هم بيمارستان جا پيدا كردي ايشان را بستري خواهم كرد!ماندن در انجا وچانه زني را بيفايده ديده و به توصيه ايشان بيمار را در آن ترافيك اسفناك روز تعطيل مسافر زده شهر، به بيمارستان جديد التاسيس دولتي كه وابسته به سازمان تامين اجتماعي است منتقل كرديم .

غروب یک قافیه

ساعت حدود دو ونيم عصر بود، پزشك مستقر در اورژانس آن بيمارستان حتي حاضر نشد از جاي خود برخيزد ولذا در جا عدم پذيرش را صادر ومارا به چهارمين بيمارستان(بيمارستان دولتي ديگر)توصيه كرد،وضعيت پدر خيلي حاد شده بود و درنگ و ادامه بحث ودعوي وچانه زني را كه همراهان ما انجام ميدادند اصلاً به صلاح ندانسته وبلكه حوصله اش را نداشتم…. !به سرعت قصد عزيمت به بيمارستان مورد توصيه ايشان را داشتيم كه بناگهان آن پزشك محترم مثل فنر از جا پريد، از داخل كشو فرمي در آورد وبه برادرم داد كه امضايش كند !وقتي او دليلش را سوال كرد گفت اگر در راه مشكلي اتفاق بيفتد مسئوليت با خودتان است!كم كم شاخهاي ما در حال روئيدن بود كه كه من به همراه دو نفر ديگر از همراهان ، پدر را سريع به ماشين منتقل كرده و به سمت بيمارستان چهارم حركت كرديم و آن يكي برادر را ‌با جناب پزشك محترم و قوانين بيمارستانش تنها گذاشتيم!

فكر كنم ساعت سه واندي از عصر بود كه به آخرين بيمارستان رسيديم و در اورژانس شلوغ آن بيمارستان فلك زده بدنبال مراحل پذيرش روانه گشتيم .خانم پرستار سنگين وزني كه به جرات ادعا ميكنم بالاي ۱۳۰ كيلو وزن داشت در حاليكه با آرامش كامل روي صندلي چرخدار خود لم داده بود ما را نيز به خویشتنداری دعوت كرد واز فرصت استفاده كرد و اصول اوليه امداد ونجات يعني آرامش را به ما آموخت!.

با تاخيري ده پانزده دقيقه ايي ،آقايي بعنوان پزشك از راه رسيد وبيمار را معاينه كرد و گفت به بخش منتقل شود منتهي بخشي كه حتي راهرو هايش نيز مملو از مريض بود، قرار شد مریض ماهم در گوشه ايي از آن راهرو در انتظار تخت خالی، مستقر گردد.شايد به مدت نيم ساعت تا ۴۵ دقيقه بدنبال برانكارد دويديم ولي پيدا نكرديم ودر نهايت با راهنمايي يكي از پرسنل خدمات بيمارستان از راهروي يكي ديگر از بخشها، برانكاردي را بدون كسب اجازه برداشتيم(بخوانيد سرقت كرديم!) و به سرعت خودمان را به اورژانس رسانيده و بيمار خود را به روي برانكارد قرار داده و به بخش منتقل كرديم و در گوشه ايي از راهرو منتظر مراحل معاينه و شايد معالجه مانديم و هر آن وهر لحظه نيز با عتاب وخطابهاي مامور نگهبان مواجه بوديم كه ميگفتند فقط يك نفر بماند وبقيه بروند….!

شرايط فوق العاده سخت و وحشتناكي بود.نفسهاي پدر هر آن بريده بريده تر ميشد واز پزشك خبري نبود كه نبود !شايد آن هواي سنگین ومرض آلود بيمارستان و آن ازدهام و شلوغي به تشديد بيماريش كمك كرده بود چرا كه حال من و ديگر همراهان نيز در آن حال و هوا در حال وخيم شدن بود…!

در آن هنگام كه از همه جا مستاصل شده بودم ،يادم آمد دختر يكي از دوستانم در آن بيمارستان دوره انترني را ميگذراند، زنگ زدم و اونيز با همكاران خود تماس و سفارش لازمه راداد واز آن طريق مطلع گشتم كه آن بخش آن بيمار”ستان” مفلوك در آن عصر پنجشنبه تعطيل فاقد پزشك است حتي پزشك عمومي….!در همين اثنا بود كه از اتاق بغلي معروف به اتاق” سي پي آر” كه ظاهراً بايد اتاق احيا و زندگي باشد ولي به واقع اتاق مرگ بود و بيماران محتمل به فوت را به انجا منتقل ميكردند تختي خالي شد(در واقع بيماري فوت كرد واو را به سردخانه منتقل كردند)وتخت او را به پدرم دادند.

غروب یک قافیه

پدر را به انجا منتقل كرده و به بخش پذيرش رجوع كرديم تا به سوالات خانم اینترني كه در غالب چندين صفحه فرم بود پاسخ بگوئيم به اين اميد كه پس از اتمام اين سوال و جوابها مداوا شروع شود!كار ما در انجا بعد از نزديك به نيم ساعت تا ۴۵ دقيقه سوا ل و جواب از سوابق بيمار وبيماري و داروهاي مورد مصرف و…. ، بالاخره به اتمام رسيد ولي از مداوا خبري نبود ودراين اثنا دو بار تلاش دو تن از اینترنها جهت نصب لوله از طريق بيني بي نتيجه ماند ومنجر به عكس العملهاي پدر كه در نهايت منجر به افزايش نا آرامي هاي او ميشد را به همراه داشت.

به تشخيص متصدي مربوطه دستهاي او را به تخت بستند تا اين نا ارامي ها منجر به بيرون زدن سرنگ سرمي كه به دستان او وصل بود (انژیوکت)نشود ….در همين هير وبير،بيمار تخت مجاوركه ابتدائاً ودر ابتداي ورود فكر ميكردم خوابيده است فوت كرد در واقع همان موقع فوت كرده بود!!،در حال جمع و جور كردن او بودند كه ناگهان بيمار دياليزي ديگري به همين اتاق منتقل كردند كه ظاهراً تزريق از گردن جواب نداده بود و او نيز استانه موت بود.

مدت سه ربع تا يكساعت چند نفري روي او كار كردند واو نيزدر جلوي چشم شوهرش جان به جهان آفرين تسليم نمود!! درحاليكه پشت به او نشسته بودم ولي از مكالمه وبحث و مجادله بين خانمها و آقايان اینترن و اختلافشان در نوع و ميزان وزمان تزريق داروها فهميدم رويه درستي در احياي قلب اين بيمار اعمال نشده است!.

سر وصدا هاي مكرر يكي ديگر از بيماران آن اتاق كه ميگفتند بيش از اندازه كريستال زده و دچار توهم وحشتناك شده است امان از ما بريده بود و كسي ياراي ساكت كردن اورا نداشت انواع كلمات ركيك و زشت بود كه در انجا مبادله ميشد وپدرش كه عرصه راتنگ ديده بود اتاق را ترك ونگهداري از پسررا به مادر بيچاره سپرده بود!من كه هر از چندگاهي با يك كلينكس تر ،دور دهان ولبهاي پدر را خيس ميكردم احساس كردم كه با حركات چشم بنوعي به من ميفهماند كه اينكار را ادامه ندهم(يا از آن حركات چشمها ،شايد خودم اينگونه استباط كرده بودم!!)به هر حال به سر ورويش نگاه ميكردم و مواظب بودم كه حركات غير عادي بدن او موجب بيرون زدن سرم از دستش نشود.

بناگهان حس كردم دستش سرد شده وپايش نيز به همچنين وپيشاني او كمتر ،بلافاصله به خانم پرستار اطلاع دادم چند نفرجملگي خانمهاي اینترن موجود با هرچي تجهيزات كه داشتند به بالين پدر شتافتند و نزديك به ۴۵ دقيقه با ماساژ و شوك وتزریق و ….هرچه كوشيدند نتوانستند قلبش را مجدداً به حيات برگردانند و پدر در مقابل چشمان حيرت زده من توسط بيمارستاني كه با آن وصف، ايشان را به انجا منتقل كرده بوديم تا شايد چند روزي بيشتر به او حيات ببخشد چند روز جلوتر به حيات او خاتمه داد!.البته تلاش آن اینترنها وپرستاران در حد مقدوراتی که داشتند قابل تقدير وتشكر بود و كار بيشتري از دستشان بر نمي آمد…

غروب یک قافیه

ساعت ۸:۴۵عصر وسايل و ابزار الاتی که به بدن بی جان پدر وصل بود را جمع كرده وبردند ،من ماندم ویکی از برادران و جسد بيجان پدركه هر آن سرد وسردتر ميشد واز دنیای خاکی واسفل سفلی فاصله میگرفت.به خانم پرستار مراجعه ودرخواست نموديم كه مادام كه بدن سرد نشده چانه وپاها ودستان میت را جمع کنند ولي انتظار بيش از يكساعت ما بيفايده بود چرا كه ظاهراً اينكار را بايد نيروهاي خدماتي انجام ميدادند و انها نيز جهت صرف شام در محل حضور نداشتند گفتند ساعت ۱۰ بر ميگردند! بناچار به پيشنهاد برادر، خودمان اينكار راانجام داديم.

فرم رضایتنامه ایی به ما دادند که تائید کنیم مراتب درمان توسط کادر بیمارستان با حداکثر تلاش انجام وما هیچگونه شکایتی نداریم!بدون درخواست هر توضیح اضافی گفتند اگرهم رضایت ندهیدآنگاه باید شکایت کنید تا پزشکی قانونی جسدرا کالبدشکافی کرده ودلیل فوت را اعلام کند!ضمن مشورت با بستگان ، فرم را امضا ومجوز ترخيص وانتقال جسد را به سردخانه اخذ ونزديك ساعت ده شب با همراهي يكي از نيروهاي خدماتي جسد را به سردخانه تحويل داديم .خود را نبخشيدم كه چراباانتقال پدربیماربه بيمارستان، چند روز زودتر به زندگیش پایان دادیم..!

فرداي آن روز یعنی جمعه و پس از اينكه حسابدار مربوطه حوالي ساعت ۱۰ صبح و پس از چندين تماس تلفني به کمک واسطه به محل كارش مراجعه و كارهاي تسويه حساب انجام شد برگه ترخيص را به سردخانه برديم كه جسد را براي تدفين تحويل بگيرم .متصدي سردخانه يكي از اقوام را صدا زد .به نزدش كه رفتيم به آرامي وآرامش موردانتظارخانم پرستار دیروزی و درگوشي يادآوري نمود كه شيريني بچه ها يادمان نرود!!منظور از بچه ها خود و همكار ديگرش بود كه در حال انتقال جسد به آمبولانس بودند.شيريني اش را داديم ورفتيم به بدرقه انساني آزاد شده از اسارت هر چه بي اخلاقي كه در اين دنيا ميتوان تصورش را نمود….!

در آن غروب غمبار پنجشنبه وآن صبح ناروشن جمعه من شاهد غروب یک قافیه بودم’اری قافیه انسان وانسانیت وچه زیبا گفت آن نویسنده بنام که از میان دو واژه انسان و انسانیت اولی در کوچه خیابانهای شهر ودومی در لابلای برگ کتابها سرگردانند..!

غروب یک قافیه

مطمئنم در حرفه پزشكي وجامعه پزشكان، انسانهاي فرهيخته وبا سواد ومتعهد با آرمانهاي انساني ودلسوز فراوانند و در اكثريت. ولي متاسفانه بيمارستان و صد البته بيمارستانهايي كه در آن روز ديدم در اوج بدشانسي نه اخلاق در آنها حاكم بود ونه حرفه ونه كسيكه كه مسلط به حرفه خود باشد نه مديريت و نه هيچ چيز ديگر.ضعيفترين و بدنامترين بيمارستان شهرمان در حاليكه مديرش در آن دوران يكي از زبده ترين پزشكان متخصص اين شهر است ومطبش يكي از مجهزترين ومنظمترين مطبهاي موجود!
.براستي در اين مملكت چه چيزي در حال اتفاق افتادن است..؟!

من مانده ام تنهای تنها ،
من مانده ام تنها میان سیل غم ها
گل پونه ها نامهربانی آتشم زد
گل پونه بی هم زبانی آتشم زد
میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم
افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم…

پارس گیلدا

غروب یک قافیه

مطالب بیشتر

نمایش بیشتر

مدیر سایت

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق / چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست..! "حافظ" ......؛ نام و نام خانوادگی:حسین شعبانی مژدهی ؛ شغل: آزاد؛ تحصیلات: لیسانس در مهندسی؛ متاهل و پدر ؛ علاقمند به طبیعت گردی و کوهنوردی و عکاسی ومستندکردن تجارب نزدیک به هفت دهه پیمایش در این محنتگه خاکی..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا