اجتماعی

عیدانه

عیدانه
بعضي ها پول ميدادند و بعضي ها نان و حلوا جملگي محلي و دست ساز،حلواي محلي كه با پونه و ارد برنج وشكر و نعناع و…درست ميشد به رنگهاي سبز و زرد كه اصلاً دوست نداشتم ونان محلي كه با كمك و مساعدت خانمهاي فاميل در يكي دو روز مانده به عيد با ارد برنج كه با اسياب دستي تهيه ميشد، پخته ميشد ،نرم بود وماكول وتا يك ماه(كمتر يا بيشتر )ماندگاري داشت ، تخم مرغ هم ميدادند كه زياد متداول بود وتخم اردك و غاز به ترتيب كمتر……
گاهي تعداد تخم مرغها انقدر زياد بود كه اجباراً بايد در جيب بغلي كت تازمون هم ميگذاشتيم و اتفاق مي افتاد كه يكي يا تعدادي از تخم مرغها از شدت فشارناشي از پياده روي يا شوخي ودعواي با بچه ها و … در همانجا ميشكست .به منزل كه بر ميگشتيم مادر بايد زحمت شستن كت را ميكشيد مثل بقيه زحمتهاي ديگر! ولي ديگر اين كت همان كت اتو كشيده قبلي نبود.چين و چروك داشت ورنگ باخته بود….
بعضيها علاقمند بودند كه تعداد تخم مرغها را زياد كنند! بيشتر با شرط بندي وبازي موسوم به تخم مرغ جنگ!!ميدانيم كه تخم مرغ از طرفين تيزيش بسيار محكم است و ميگويند حتي اگر فيل از طرف تيزي روي آن بايستد قادر به شكستنش نيست!!(البته اين از ويژگيهاي تخم مرغهاي سابق بود ،امروزه كه نه تخم مرغش تخم مرغ است ونه فيلش فيل، شايد داستانش فرق بكند !!)بنابراين نحوه نگهداشتن تخم مرغ در دست و گذاشتن يك فضاي كوچك و مناسب براي حريف ، بسيار مهم و كار حرفه ايي و استادانه اي بود كه از عهده هر كس بر نمي آمد!!!
فكر كنم تخم مرغ را دانه ايي يك ريال و تخم غاز را دانه ايي سه ريال و تخم اردك را بينابين به بقالي محل ميفروختيم.فكر نكنم كل عيديمون(مجموع نقدي و غيرنقدي) به پنج تومان ميرسيد ولي به هر حال براي ما پول هنگفتي بود انقدر هنگفت كه با داشتن ان ، هرگز نگران كت و شلوار رنگ و رو باخته ناشي از عيدديدني نبوديم.عيدديني كه با كت و شلوار تازه و كفش نو ودر دست داشتن چوبي بلند، جهت مبارزه با سگان خانگي كه عوعو كنان مانع ورودمان به حريم تحت سلطه خود ميشدند همراه بود.اگر باران مي آمد كه واويلا بود علاوه بر خيس شدن ، شلوار تازه ما تا زانو مملو از گِل و لاي ميشد وزحمت مادر دو چندان!!….
بعضي از خانواده ها نان وحلوا و شيريني ها را در داخل يكي از صندوقهاي چوبي ميگذاشتند ودرش را قفل كرده و كليدش را به كمرشان ميبستند وبا ديدن ميهمان كليد بدست به سراغ صندوق ميرفتند وگاهي نيز كليد پيدا نميشد كه نميشد !!..وقتي وارد يك خانه ميشديم هميشه در بين ماها يكي دو تايي بودند كه فاميل از اب در مي امدند و بنابراين عيدي انها مخصوص بود.قصد ما بچه ها عيد ديدني نبود كه عيدي گرفتن بود وانرا همان حياط خانه دريافت وخدافظي ميكرديم به مقصد خانه اي ديگر….
ترافيك عيد ديدني و عيدي گرفتن در سه چها ر روز اول خيلي سنگين بود ، بعد وسبك وسبكتر ميشد وما كم كم بايد به فكر نوشتن مشقهاي عيدمون مي افتاديم. اناني كه زرنگتر وبه اصطلاح امروزي محافظه كارتر بودند زودتر شروع ميكردند وانان كه دقيقه نودي بودند ميگذاشتند براي روز اخر كه سيزده بدر بود والبته شبش كه تا سحر بايد بيدار ميموندند.دفتر چهل برگ تازه ايي كه يك روز قبل از عيد به امضاي معلمون رسيده بود تا كسي زودتر از موعد به نوشتن مشق عيد مبادرت نورزد را از پلاستيك نايلوني كه نقش كيف مدرسه را بازي ميكرد بيرون مي اورديم وكم كم تكاليف را در ان مينوشتيم….
ولي راه تقلب هميشه وجود داشت بعضي ها انقدر خرچنگ قورباغه مينوشتند كه سريع دفتر را تمام كنند والبته معلمين تيز وسخت گيري هم بودند كه دست دانش اموزان اينجوري را خوانده و انان را وادار به تكرار ميكردند. ….
چهاردهم سال بود وشروع درس ومدرسه، همه با لباسهاي نو، به ياد ندارم حتي ندارترين ادمها بچه هاشون لباس نو ويا نسبتاً نوبه تن نداشته باشند.در يكي از همين سالها كه معلم بسيار سخت گير وخشني داشتيم يكي دو روز مانده به عيد، سر كلاس چهره بسيار مهرباني به خودش گرفت واز ما قول گرفت چيزي را ميخواهد به ما بگويد وشرطش اين است كه به هيچكس نگوئيم فقط خودمان بدانيم وبس بعد از مِن ومِن و اطمينان گرفتن از ما، گفت بچه ها ببينيد چند روز ديگر عيد است اگر تا الان كسي لباس عيد تهيه نكرده بعداً بيايد به من بگويد كه براش لباس عيد بگيريم.ضمناً اگر كسي گرفت نيايد كه اين كار زشت است……!
چهاردهم سال به هر روز هفته كه مي افتاد ، مدارس باز بود .حتي پنجشنبه هاييكه فقط تا ظهر كلاس داشتيم.مدرسه شوخي بردارنبود و هيچگاه تعطيل پذير نبود و اولين سوال معلم در اولين روز سال جديد كه چقدر عيدي جمع كرديد؟البته در بين ماها معمولاً كسي جايي نداشت كه برود ولي گاهي نيز سوال ميشد ،كي مسافرت رفته وكجا؟و از همه جالبتر موضوع انشاي بعد از عيد كه ايام عيد را چگونه سپري كرديد و هركس چيزي مينوشت وسناريويي تعريف ميكرد….
لباس گرفتنهاي عيدي كه جالب بود ،چهارشنبه سوري وفشفشه بازيش كه قشنگ بود و حاجي فيروزهاي محلي كه خاطره انگيز ونوروزي خوانها كه به خانه ها مي امدند وپيام امدن نوروز و عيد را ميدادند و عيدي ميگرفتند وحالا سال نو شد و لباس نو با جيب پر و كوله باري از خاطرات خوش و يك دنياي اميد وارزو براي روزهاي نو ……
اي دبستاني ترين احساس من،بازگرد اين مشقها را خط بزن
پارس گیلدا
نمایش بیشتر

مدیر سایت

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق / چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست..! "حافظ" ......؛ نام و نام خانوادگی:حسین شعبانی مژدهی ؛ شغل: آزاد؛ تحصیلات: لیسانس در مهندسی؛ متاهل و پدر ؛ علاقمند به طبیعت گردی و کوهنوردی و عکاسی ومستندکردن تجارب نزدیک به هفت دهه پیمایش در این محنتگه خاکی..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا